باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

(زیر۱۵سال ممنوع) 

 

هوای شرجی و تفتیده شهر غریب، آخرین نفس های خود را می کشید و می رفت تا جای خود را به هوای لطیف زمستانی بدهد . آبان هم رو به پایان بود و حالا من دقیقا یک سال از خدمتم می گذشت . روز پنج شنبه ای بود که مرخصی درون شهری گرفتم و از پادگان بیرون آمدم .

... از سینما که بیرون آمدم، به یاد یکی از دوستانم افتادم که خیلی اصرار داشت که حتما توی این شهر غریب، یک بار هم که شده به خانه اش بروم . راه خانه او را در پیش گرفتم . وقتی که به خانه رسیدم، در زدم; چند دقیقه بعد خانمی پشت در آمدو گفت که برادرش در خانه نیست و چند ساعت دیگر می آید . چند قدم به عقب برداشتم که خداحافظی کنم و بروم که او با لحنی شیطانی گفت: طولی نمی کشد; ممکن است بیاید . بفرمایید داخل استراحت کنید تا او بیاید .

در جدالی سخت، مغلوب شیطان شدم و به داخل خانه رفتم . مرا به سمت مهمان خانه راهنمایی کرد و طوی نکشید که باهندوانه و تنقلات پذیرایی شروع شد . حرکاتش عجیب و غریب بود . او آستین کوتاه پوشیده بود و انواع و اقسام طلاها به دستانش آویزان بود . تپش قلبم آن تپش همیشگی نبود و مانند پیستونی سرعت داشت . در کشاکش جنجال بین وجدان و شیطان، وجدانم می گفت: مگر نمی دانی که ورود در جایی که مورد اتهام قرار می گیری، ممنوع است! چگونه وارد خانه ای شدی که فط تو و یک دختر نامحرم درون خانه اید .

اما شیطان اشاره می کرد، نگاه به جمال دختر کن! ضبط صوت بالای سر توست و انواع مختلف نوارها هم در کنارش وجود دارد; روشنش کن و شادباش!

وضعیت ظاهری دختر با آن ناز و کرشمه اش، بر آتش این جنجال می افزود .

او که دو، سه متری از من فاصله داشت، انواع و اقسام سؤالات را از من می پرسید و می خواست نقشه اش را آرام آرام پیاده کند .

با این اوضاع و احوال شیطان می خواست که تمام وجودم را تسخیر کند و سکان کشتی هوا و هوس درونم را به دست بگیرد .

نگاهم ناخودآگاه به سمت دیوار طرف قبله چرخید و خانه کعبه با آن همه زیبایی هایش، تمامی زیبایی های ظاهری درون آن خانه را در نظرم هیچ کرد . این جا بود که شیطان از پیشروی باز ایستاد و وجدان رمقی تازه گرفت .

وجدان، درون دلم بانگ زد که آیا می خواهی فردا در روز تولد مولایت، دامنت آلوده باشد و عید را با دامنی آلوده جشن بگیری! آیا می خواهی فردا، مولایت شیطان باشد . مگر فردا نمی خواستی به خاطر 13 رجب، بادوستانت روزه مستحبی بگیری ... پس چی شد!

نگاهی به نایلونی که کنارم گذاشته بودم، کردم . از روی نایلون، خوراکی هایی که برای سحری فردا گرفته بودم، مشخص بود .

وجدان دوباره چنین آهنگی سرداد: تو که می خواهی فردا روزه بگیری، الان توی این محل گناه چه کار می کنی؟

این جا بود که وجدان به قله پیروزی نزدیک شده بود و هوس را از قله دور می کرد .

چون برق از جا بلند شدم و بهانه گرفتم که من باید بروم; اگر سروقت نروم، اضافه خدمت می خورم .

او با چشمانی متعجب گفت: شب پیش ما می ماندید ... نان و پنیری پیدا می شود که با هم بخوریم . دیگر تحمل نداشتم . از خانه بیرون آمدم و به حیاط که رسیدم، او پشت سر من حرکت می کرد و هنوز هم می گفت می ماندید یا لااقل شام را می خوردید و بعد می رفتید . دم در که رسیدم، در قفل بود; اما از خوش شانسی کلید روی در جا مانده بود . در را باز کردم، آخرین نیرنگ ها و نگاه های شیطانی اش را روانه من کرده بود; اما من از دامش جهدیم و از خانه بیرون آمدم و به طرف پادگان قدم برداشتم .

وجدان پرچم پیروزی اش را بر قله وجودم به اهتزاز در آورده و چنان خوشحالی به من دست داد که هنوز هم شیرینی اش را در وجودم احساس می کنم .

×××

حال می اندیشم که اگر آن عکس کعبه نبود و یا فردای آن روز، میلاد امیرالمؤمنین (ع) نبود، نمی دانم چه بلایی به سرم آمده بود; نه تنها دامنم آلوده شده بود، شاید حالا هم دانشجو نبودم و شاید اکنون دنبال پلیدی ها و هرزگی ها می بودم . این داستان واقعی، شاید برای دیگران اهمیتی نداشته باشد، اما برای این حقیر، بزرگ ترین درس ها را به دنبال داشت و همیشه احساس می کنم که یوسف گونه از بند شیطان رهیدم . از شما خواهش می کنم که به جوانان بگویید که پاک ماندن و پاک زیستن در این عصر خیلی سخت است; اما اگر توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (س) داشته باشند و برای خود مثلثی از توکل وا عتماد به نفس داشته باشند، این امر برای آن ها سهل خواهد بود .

از خدا می خواهم که تمام جوانان را از ورود به مکان های پاک و آلوده و مکان هایی که مورد اتهام قرار می گیرند، حفظ فرماید .

 یکی از نامه های رسیده به سایت پرسمان/گمنام

این نامه عاشقانه کدام شخصیت است؟

همسر عزیزم؛

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم؛ در این مدتی که مبتلا به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه‌ی قلبم منقوش است.

 عزیزم؛ امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمده، خوش بوده. الآن در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتاَ جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا، خیلی منظره‌ی خوش دارد.

 صد حیف که حبوب عزیزم، همراهم نیست که این منظره‌ی عالی به دل بچسبد. به هر حال امشب، شب دوم است که منتظر  کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می‌کند... . خیلی سفر خوبی است. جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت قدری تنگ شده... . 

                     قربانت...؟ ایام عمر و عزت مستدام 

 

الف)دکتر شریعتی

ب) هدیه تهرانی

ج)احمد شاملو

د)امام خمینی(ه)

سوال9/در یک مهمانی متوجه میشوید که یکی از نوجوانان فامیلتان با وجود اینکه به سن تکلیف رسیده است اما احکام شرعی را نمیداند، چه کار میکنید؟

جشن تکلیف

 الف)به من ربطی نداره خودش پدر مادر داره باید بهش می‌گفتن

ب)میرم بهخ پدر یا مادرش میگم که فکر کنم فرزندتون احکام شرعی رو نمیدونه.نمیخواین بهش بگید؟

ج)میرم به نوجوان میگم: مگه به سن تکلیف نرسیدی؟نمیدونی که باید احکام رو رعایت کنی؟

د)سعی میکنم تو اون مهمانی با نوجوان همبازی و همکلام شوم.فردایش یک هدیه ای و کتاب برایش میخرم و به دیدارش میروم..بعد از ارتباط صمیمی باهاش بهش میگم:عزیزم دیگه داری بزرگ میشی...خدا هم خیلی دوست داره که خوب زندگی کنی واسه همینم....

سوال8/در خیابان منتظر دوستتان ایستاده اید که فردی نزدیکتان می‌آید و میگوید: (ببخشید آقا راستش من از شهرستات اومدم تهران دنبال کار امروز کیفم رو زدند الان هیچ پولی همرام نیست 13 هزار تومن میخوام تا برم شهرستانمون،شماره حساب بدید به خدا براتون میفرستم) شما چه کار میکنید؟

الف)بدون هیچ حرفی راهمو کج میکنم و میرم یک طرف دیگه میاستم

ب)بهش میگم شرمنده.بعدش برای اینکه وجدان درد نگیرم میرم یه پولی رو میندازم توصندوق صدقات

ج)دست میکنم جیبم یه پولی میزارم کف دستش

د)بهش میگم،نیم ساعت صبر کن من کارمو انجام بدم بعدش با مترو میریم سمت ترمینال.اونجا خودم برات بلیط میگیرم...اگه بهانه آورد بهش میگم: دیدی پولتو ندزدیدن!

ه)مسجد و یا دفتر یک خیریه رو بهش معرفی میکنم  

طراح سوال۸ پرستوی مهاجر

سوال۷/ در مجلسی نشسته اید  افراد درباره یکی از اقوامتون که شما هم چندان دل خوشی ازش ندارید دارن صحبت میکنن..شما چکار میکنید؟

الف)منم میام تو بحثشون و میگم این ها که چیزی نیست .یه روز دیدمش که داشت با...

ب)یه گوشه میشینم فقط گوش میدم میگم بزار ببینم چی میگن

ج)میگم: تو رو خدا بحثو عوض کنید حیف نیست وقتمونو به این صحبتا هدر بدیم...راستی سریال دیشبی رو دیدی؟...

د)میگم درسته منم از این فرد بدی دیدم ولی هممون یه نقطه ضعفایی داریم...اینجوریا هم که میگید نیست اتفاقا اصلا اهل این حرفا نیست...

ه)بدون هیچ حرفی مجلس رو ترک میکنم

 

سوال6/ در محیط کارتان متوجه میشوید که یکی از همکارانتان مرتکب خطایی میشود شما چه کار میکند؟

 

الف)به طوری که متوجه نشود میرم به مسئولش میگم که کارمندت این خطا رو انجام داده.

ب)آروم آروم ارتباطمو باهاش زیادتر میکنم و غیر مستقیم اون رو متوجه اشتباهش میکنم به طوری که اصلا متوجه نشه که من چیزی میدونم...بعد از مدتی اگر باز هم اون خطا رو انجام داد این بار صریحتر بهش میگم

ج) سریع تلفن همراهم رو از جیبم در میارم و یواشکی فیلم میگیرم...شاید یه روزی به دردم بخوره.

د)به برخی از همکارام میگم که فلانی این خطا رو انجام داده باهاش زیاد نپرید

ه)به من ربطی نداره

 طراح سوال۶ عصر ظهور

سوال۵/پله های آپارتمان را به سمت خانه خود طی میکنید. در بین راه صدای دعوای زوج همسایه را می شنوید...چه کار میکنید؟

آپارتمان همسایه


الف)بی تفاوت به راه خود ادامه میدهید و ترجیح میدین تو زندگی مردم دخالت نکنین و اعتقاد دارین این دعواها نمک زندگیه
ب)فردایش روی تابلوی اعلانات ساختمان یادآور میشوید که از قوانین آپارتمان نشینی آن است که صدایتان مزاحم همسایه نباشد 
ج) همان موقع در خانه شان را میزنید و آنها را دعوت به سکوت و آرامش میکنید.                                                                                                   د)سعی میکنید در طی ملاقات های بعدی با این همسایه تان بیشتر صمیمی شوید و برادرانه در مشکل هایش کمکش و راهنمایی اش کنید.
ه)صدای قدم هاتو آروم میکنی تا خوب صدای دعواشونو بشنوی که بعدا مو به مو برای خانواده و بقیه همسایه ها تعریف کنی

در محیط خانواده هم می شود نهی از منکر کرد . در بعضی از خانواده ها حقوق زنان رعایت نمی شود ؛ در بعضی از خانواده ها حقوق جوانان رعایت نمی شود ؛ در بعضی از خانواده ها به خصوص حقوق کودکان رعایت نمی شود؛ اینها را باید به آنها تذکر داد و از آنها خواست. حقوق آنها را تضیع کردن ، فقط به این هم نیست که انسان به آنها محبت نکند؛ نه، سوء تربیتها، بی اهتمامیها ، نرسیدنها ، کمبود عواطف و ازاین قبیل چیزها هم ظلم به آنهاست.سخنان مقام معظم رهبری

طراح سوال۵ گلادیاتور

سوال بعدی را کدام وبلاگ  نویس طرح میکند؟  منتظریم

سوال4/در یک پارک چشمتان به یک فردی میخورد که بعد از خوردن چیبس زباله اش را بر روی زمین میاندازد،عکس العمل شما چیست؟

پیرترین رفتگر تهران

 

الف) فقط نگاه میکنم و به بغل دستیم میگم میبینی چه قدر آدم بی فرهنگیه...

ب)میرم جلوتر بهش میگم ببخشید اینجا مکان عمومیه لطفا آشغال رو زمین نریزید

ج) بدون هیچ حرفی میروم زباله ای را که روی زمین انداخته رو از رو زمین بر میدارم و جلوی رویش آن را به سطل زباله می اندازم

د)مگه باید کاری کنم! دوست داشته آشغالشو زمین ریخته..به منچه!

ه)پارک رفتگر داره. پول میگیره این کارها رو انجام بده دیگه...نمیخوام بیکار باشه، افسرده میشه!

.........

منکراتی که در سطح جامعه وجود دارد و می شود از آنها نهی کرد و باید نهی کرد ، از جمله اینهاست : اتلاف منابع عمومی ، اتلاف منابع حیاتی ، اتلاف برق، اتلاف وسایل سوخت، اتلاف مواد غذایی ، اسراف در آب و اسراف در نان . ما این همه ضایعات نان داریم؛ اصلاً این یک منکر است ؛ یک منکر دینی است؛ یک منکر اقتصادی و اجتماعی است؛ نهی ازاین منکر هم لازم است ؛ هر کسی به طریقی که می تواند؛ یک مسؤول یک طور می تواند، یک مشتری نانوایی یک طور می تواند، یک کارگر نانوایی طور دیگر می تواند

بیاناتمقام معظم رهبری

سوال۳: یه روز بارونی دیرت شده و باید سریع برسی به محل کار یا دانشگاهت...
جلوی اولین تاکسی میپری و بی توجه به قیافه راننده سوار میشی هنوز کاملا رو صندلی جابه جا نشدی که صدای خواننده زن تو و مسافران و آقای راننده رو مستفیض میکنه ، چیکار میکنی؟

الف) بی مقدمه میزنی زیر آواز دلخراش...وقتی راننده و مسافران بهت اعتراض کردن میگی مگه آزادی نیست!

ب)به راننده میگی منم از آهنگ بدم نمیاد ولی از موقعی که شنیدم پزشک ها گفتن که شنیدن برخی از موسیقی ها چقدر رو اعصاب و شخصیت افراد تاثیر میذاره هرز موسیقی رو گوش نمیدم

ج) گوشیتو در میارید با یکی از دوستات تماس میگیری و به همین بهانه میگی آقا لطفا صداشو کم کنید

د)به راننده میگم سیستم پخشی که رو ماشینت بستی چند دراومده.بعد سر صحبتو باز میکنی آروم آروم باهاش رفیق میشی و شمارشو میگیری و دفعات آروم آروم روش تاثیر میزاری

طراح سوال۳: مهمان خدا

وقتی بنا کوبیدن باشد

دوستان سلام علیکم! امروز کم خوابیده بودم. می خواستم کمی استراحت کنم که دوستی عزیز به من زنگ زد. گفت شنیدی احمدی نژاد چه گفته ورسانه‌ها چه تیتری زدند؟! مطلب اول را که گفت، گفتم که این در علوم دینی ماست! وقتی گفت چه تیتری زده اند، تا آخرش را خواندم! مطلب دوم هم دست کمی از اولی نداشت. دلم برای کسانی که آخرتشان را به کینه می فروشند، سوخت! اینکه فقط برای کینه از کسی سخن بگویی، عاقبت به خیر نمیشوی. این داستان را بشنوید تا بفهمید کینه توزی یعنی چه!

ادامه مطلب را حتما بخوانید...

سوال ۲:به همرا خانواده برای تفریح به پارک رفته اید.کمی آنطرفتر چند دختر در حالی که روسری هایشان از سرشان افتاده با یکدیگر والیبال بازی میکنن،شما به عنوان یک خانم چه اقدامی انجام میدهید؟

(گفتیم خوبیت نداره عکس خانم های بی حجاب رو تو وبلاگ بزنیم. همین آقایون رو نگاه کنید!)

 

الف) به شوهرم میگم بیا اینور بشین چشمت به اینا نخوره!

ب) بساطمان را جمع میکنیم و به طرف دیگر پارک میرویم.

ج) میروم و بهشون میگم خانم ها حجابتونو رعایت کنید.

د) چند قاچ هندوانه که برای خودمان آورده بودم را در ظرفی میگذارم و به سمتشان میروم و میگویم:خانم های ورزشکار نمیخوان گلوشونو تازه کنن؟بعد از تعارف و خوردن هندانه بهشون میگم اگه روسریتونو سرتون کنید خیلی ممنونتون میشم. بعدشم میگم بازیکن جدید نمیخواین...

سوال ۳. ادامه دارد...

www.toppatogh.com | بی حجابی یا بد حجابی در تهران ؟!

سوال ۱: زنی بسیار بد حجاب با ظاهری نامناسب همرا با شوهر خود در  پیاده رو هستند، شما چه کاری انجام می دهید؟

الف)چیکار به مردم دارم. هر کسی رو تو قبر خودوش میذارن

ب) سرم را می اندازم پایین و ازکنارشان میگذرم و تو دلم میگم امان از بد حجابی

ج) میروم روبرویشان و میکویم خانم حجابتونو درست کنید.

د) با خودم میگم یه دست که صدا نداره فوقش بگم. اگه بهشون بربخوره چی! اگه داد بیداد کنه چی!اگه...

ه) به شوهرش میگم: آقا میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم. بعدش میارمش این طرفتر بهش میگم: از دور که میومدم دیدم آقایون خیره خیره به همسر شما نگاه میکنن، دیدم صحنه جالبی نیست، گفتم شاید بهتر باشه بهتون بگم.

(تا می گوییم نهی از منکر، فورا درذهن مجسم می شود که اگر یک نفر در خیابان رفتار و لباسش خوب نبود، یکی باید بیاید و او را نهی از منکر کند; فقط این نیست. این جز دهم است. نهی از منکر در همه زمینه های مهم وجود دارد. مثلا کارهایی که افراد توانادستشان می رسد و انجام می دهند; همین سو استفاده از منابع عمومی; همین رفیق بازی در مسائل عمومی کشور، در باب واردات، در باب شرکتها و در باب استفاده از منابع تولیدی و غیره/بیانات مقام معظم رهبری

سوال ۲. ادامه دارد...

......................................................................................................................................

 منتظر جواب نظرات و راهکارهای شما هستیم

حسرت داستان/15

۰۹
شهریور

حسرت

۱سال، 2 سال، 10 سال، 20 سال، 30 سال، بعد از 30 سال بالاخره من را از لابه لای کشو پیدا کردند وخاکی را که رویم جمع شده بود را با دستمالی پاک کردند. خوشحال بودم که بعد از سی سال از به وجود آمدنم مورد استفاده قرار میگیرم.

بعد از تمیز کردنم یاسر پسر بزرگ خانواده داد زد: محمد زود باش نوار رو بیار، داره آبرومون میره.

محمد هم با چشمی اشک آلود دوید و سریع من را به سمت یاسر پرت کرد.

یاسر هم مرا داخل ضبط صوت گذاشت و دکمه پخش را زد و صدای قرآنی فضای آنجا را پر کرد.

من که هنوز نمیدانستم قضیه از چه قرار است وقتی چشمهای نمناک و لباس مشکی اطرافیان را دیدم تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم که کسی فوت کرده و الان ختم پدر آن خانواده است.

ناراحت بودم، نه از اینکه پدر این خانواده فوت کرده است، بلکه چرا بعد از 30 سال تازه دارند از من استفاده می کندد.

با این موضوع با هزار زحمت کنار آمدم ولی چیزی که مرا بیشتر عصبانی میکرد این بود که چرا کسی به قرآنی که من وسیله پخشش بودم توجهی نمیکرد و هر کسی کار خودش را انجام میداد.

دقت کردم که آیا کسی به این آیات قرآن توجه میکند؟ دیدم نه! انگار صدای قرآن آهنگ غم انگیزی است که طبق عرف و عادت باید در این مراسم پخش شود.

یک لحظه احساس کردم مردی میانسال در میان جمعیت به قرآن گوش میدهد و بلند بلند گریه میکند.خوشحال شدم که بالاخرا یک نفر در این مجلس پیدا شد که به سخن خدا گوش دهد.

خوشحالیم دوامی نداشت چرا که بعد از دیدن عکس آن مرحوم متوجه شدم آن مرد میانسال روح همان مرحوم است که فقط من او را میدیدم!

فریاد آن مرحوم هر لحظه بلندتر میشد..

ناراحت بودم که چرا او مرده و تازه دارد معنی این آیه را میفهمد:

کل نفس ذائقة الموت ثم إلینا ترجعون»

ِهر انسانی مرگ را می چشد، سپس به سوی ما باز
می گردید. (سوره عنکبوت، آیه 57).

اما افسوس که دیگر حسرت فایده ای ندارد

.........................................................................................................................................

*ای کاش قرآن را در تمام لحظات عمرمان جاری کنیم

*ای کاش قرآن خواندمان فقط در ماه مبارک رمضان پر رنگ نباشد بلکه در تمام ایام سال با قرآن مانوس باشیم

*ای کاش قرآن را فقط برای ثواب(پاداش) نخوانیم، بلکه برای صواب(معرفت) بخواینم.

*ای کاش به جای آنکه قرآن را زیاد بخوانیم و هیچ نفهمیم ،کم بخوانیم ولی با ترجه و تفسیر و تدبر بخونیم

یکسال گذشت...

خدایا  یکسال از تولد وبلاگ (باید کاری کرد) گذشت...

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم  بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین  است (برای تو) نوشتن...

.......................................................................................................................................

از تمامی خوانندگان وبلاگ باید کاری کرد خواهشمندم تا سه مطلب از وبلاگ را به عنوان بهترین مطلب از نظر خودشان انتخاب کنن

پر بیننده ترین مطالب وبلاگ باید کاری کرد:

۱-او جز من کسی را ندارد

۲داشتم می رفتم عروسی

۳-چقدر نامردیم/داستان

۴-روز مادر در بحرین

۵-سهمیه دانشگاه بی عدالتی است؟/داستان

۶-چه کسی تو را بیشتر دوست دارد

۷-گوسفندی که آب نخورد/داستان

۸-از این عکس چه برداشتی میکنید؟

۹-من از احمی نزاد شکایت دارم!

۱۰-خیرات فحشا!/داستان

۱۱-آلودگی فضای فرهنگی در شهر تهران به مرحله هشدار رسیده است

۱۲-خبرهای فاطمیه پشت درب خبرهای مشایی آتش گرفت

۱۳-شاید نفر بعدی من باشم/داستان

۱۴-ای علمای رسانه به داد اسلام برسید

۱۵-آخرین روز یک خبرنگار/داستان

۱۶-خطای دید انحرافی/عکس

۱۷-اخلاق تصویری/عکس

۱۸-خنده دار نیست؟!

۱۹-شیطان در اتوبوس/داستان

۲۰-ما مسلمانیم؟!

۲۱-افراد بی غیرت نخوانند

۲۲-چراغی که به خونه رواست به مسجد حلاله/داستان

 

از تمامی خوانندگان وبلاگ باید کاری کرد خواهشمندم تا سه مطلب از وبلاگ را به عنوان بهترین مطلب از نظر خودشان انتخاب کنن..


 

حرامزاده ای به نام اسرائیل در حال مرگ است