باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

وقتی جوانان تهرانی بی بی سی را سر کار می گذارند؛

تماس یک شاهد عینی از تهران و شعار علیه انگلیس در بی بی سی + فیلم

 

 

به این آدرس مراجعه کنید:

http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=29717

چه کرده ایم؟!

۱۸
خرداد

چه کرده ایم؟!

 این روزها مطالبه مردم از دستگاه قضایی برای محاکمه سران فتنه به گوش می‌رسد. خیلی‌ها از دستگاه قضایی گله دارند که چرا سران فتنه را تا کنون دستگیر و محاکمه نکرده است.

ای کاش یادمان بیاید که رهبر معظم انقلاب چندید مرتبه در سخنان خود تأکید کردند که فتنه هنوز تمام نشده، اما خیلی از ما این سخن رهبری را درک نکردیم و فقط تکبیر گفتیم.

خیلی‌هایمان گمان می‌کردیم که فتنه تمام شده است و فتنه جدید، دست چپ و راست رئیس جمهور است. دشمن هم به این مسئله دامن زد و سعی داشت با اختلاف بین نیروهای خودی فتنه اصلی فراموش شود.

باز هم رهبر انقلاب فرمودند که مسائل را، اصلی و فرعی کنید و با وحدت فضای ناامیدی و تخریب دولت را گسترش ندهید.

باز هم ما نفهمیدیم تا 25 بهمن سال89. دیدیم که مسئله مهم ریشه کن شدن سران فتنه است.

باز برخی اشتباه کردیم و گمان کردم اگر فتنه گران منحوسی مانند هاشمی موسوی کروبی و خاتمی ماکمه و حتی اعدام شوند دیگر کار تمام است.

ریشه کن شدن فتنه با حذف افراد نیست بلکه با حذف تفکر فتنه افکنی است. ما باید با بصیرت افزایی خود و جامعه (تأکید می‌کنم «جامعه») بتوانیم از بروز فتنه در آینده و به وجود آمدن موسوی و کروبی‌ها جلوگیری کنیم.

فتنه شخص نیست فتنه حاصل بی بصیرتی خواص است.

دومین مشکل این است که وقتی اسم خواص که می‌آید همه ما ذهنمان به سوی مسئولین مملکت می‌رود. این هم حیله‌ای است که از سوی دشمن در ذهن ما نشأت گرفته است.

خواص، شما هستی که همکنون این مقاله را میخوانی این را باید باور کنید. نباید با بهانه‌های مختلف  از تکلیف خود سر باز زنیم.

رهبر حکیم انقلاب باز فرمودند که مسائلی را که متوجه می‌شوید را با بیانی روشن و واضح به دیگران انتقال دهید. براستی برای چند نفر روشنگری کرده‌ایم!!

 اگر هر کدام از ما فقط برای یک نفر، مسائل سیاسی را روشن می‌کردیم، اکنون هیچ کسی پیدا نمی‌شد که در مسائل سیاسی دچار شبهه و تردید شود و فتنه خیلی زودتر مهار می‌شد.

 این را بدانیم زمانی سران فتنه محاکمه می شوند که تمام افراد جامعه به بلوغ سیاسی برسند و این امر مستلزم روشنگری توسط افراد دلسوز است.

درست است که شرکت در راهپیمایی و تجمعات زمینه محاکمه سرا فتنه را محیا می‌کند اما این راهپیمایی‌ها زمانی به نتیجه می‌رسد که افراد با روشنگری بین افراد جامعه زمینه محاکمه و ریشه کن شدن سران فتنه را فراهم کنند.پس باید کاری کرد...

 حسن عبدالصمد

سال نو مبارک

۱۸
خرداد
مصاحبه حقیر با سعید قاسمی که در خبرگزاری فارس منتشر شد:
 
 آقای هاشمی 5 دقیقه بیشتر نتوانست به راهپیمایی بپردازد
 

 

خبرگزاری فارس:سعید قاسمی گفت: از صدا و سیما انتظار داشتیم تا صحنه‌ای را که مردم با چوب در راهپیمایی 22 بهمن 89 به دنبال آقای هاشمی رفسنجانی می‌دویدند را نشان دهد، آقای هاشمی 5 دقیقه بیشتر نتوانست به راهپیمایی بپردازد، البته مردم روستاهای دور افتاده هم این را می‌دانند که برخی مصالح متأسفانه با مصالح مجمع تشخیص مصلحت گره خورده است.

 

برای خواندن ادامه مصاحبه به ادامه مطلب مراجعه کنید

چه کسی تو را بیشتر دوست دارد؟

 

 

اپیزود اول:

«این بسیجی‌ها انسانیت ندارن! نه عقل دارن نه احساس! همشون وحشی هستن و...» این حرف‌ها، سخنان جوانی بود که بر روی صندلی قطار مترو  نشسته بود و بلند بلند با دوستش به این سخنان می‌پرداخت. من هم روی صندلی  مترو نشسته بودم، کمی آن طرفتر هم مرد میانسالی ایستاده بود.

قطار به ایستگاه امام خمینی(ره) رسید، عده ای از قطار پیاده شدند، به طرفه‌العینی  صندلی‌های قطار پرشد از جمعیت و مرد میانسال همچنان  ایستاده بود و به سخنان این دو جوان گوش می‌داد.

 جوانی که چفیه‌ای برگردن داشت وارد مترو شد و مانند بقیه افراد بر روی صندلی‌های قطار نشست، تا چشمش به مرد میانسال افتاد از جایش بلند شد و به پیرمرد گفت: پدر جان بفرما اینجا بشین. مرد میانسال  هم با گفتن «خدا خیرت بده جوون» بر روی صندلی قطار نشست.

 پیرمرد و آن افرادی که صحبت های آن دو دوست را درباره بسیجی ها شنیده بودند، با نگاه به یکدیگر، به تناقض  صحبت‌های آن دو دوست و رفتار آن بسیجی فکر می‌کردند.

 جوان بسیجی که نمیدانست قضیه از چه قرار است در حالی که ایستاده بود کتاب کوچکی را از کیف خود بیرون آورد و شروع به مطالعه کرد.

 پیرمردی از دیدن این حرکت جوان بسیجی متوجه شد در این فرصتی که درمترو هست هم می شود به مطالعه پرداخت. او هم کتابش را از کیفش در می‌آورد و شروع می‌کند به مطالعه کردن.

 آنجا فهمیدم که که آن جوان، بدون گفتن حتی یک کلمه، توانست به صورت مفید امر به معروف کند.

 اپیزود دوم:

 محمد آن طرف خیابان منتظرم است.بی توجه به چراغ قرمز عابر پیاده به سرعت به آن طرف خیابان می‌روم. بعد از احوالپرسی با محمد به سمت مترو می‌رویم. از نگاه او احساس می‌کنم محمد حرفی را می‌خواهد به من بگوید. از پله‌های مترو به پایین می‌آییم. می‌بینم که درهای قطار در حال بسته شدن است. دست محمد را می گیرم و به سمت قطار می‌کشم تا سریع به داخل قطار بریم.

تا خواستم پایم را بین در قطار بگذارم و مانع  بسته شدن در آن شوم، ناگهان محمد من را به عقب کشید و نگذاشت مانع بسته شدن در قطار شوم. با ناراحتی به او گفتم: برای چی این کار رو کردی؟ محمد گفت «اگر پایت را بین در می‌گذاشتی، قطار چند ثانیه ای در حرکت خود تأخیر می‌کرد، از طرفی نزدیک  به هزار نفر در این قطار بودند، این چند ثانیه را ضرب در آن افراد کن ببین چند ثانیه می شود! آیا میتوانی جواب این ثانیه هایی که با کار تو به هدر رفت را بدهی؟»

من هم که از دقت محمد تعجب کرده بودم گفتم: راست میگی !!

 آنجا بود که به رد شدنم از خیابان فکر کردم. وقتی که به چراغ قرمز عابر پیاده توجه نکردم  و از خیابان رد شدم، باعث شدم تا چند اتومبیل ترمز کنند در حالی که آن زمان حق عبور آنان بود!

از آن روز به بعد با امر به معروف و نهی از منکر محمد، دیگر حواسم را به حقوق اجتماعی بیشتر کردم تا حق مردم برگردنم نباشد.

 اپیزود سوم:

با الناز در حال رفتن به دانشگاه بودیم مثل همیشه سوار اتوبوس شدیم اتوبوس مملو از جمعیت بود کمی آنطرف‌تر خانمی دائماً از بدبختی‌ها و مشکلات اجتماع می‌گفت. او با حرف‌هایش افراد آن اتوبوس را نسبت به وضع کنونی کشور بد بین کرده بود. الناز کم کم خودش را به آن زن نزدیک کرد وقتی به او نزدیک شد گفت : ببخشید خانم! از اخبار امروز خبر دارید؟ زن گفت : نه، کدوم خبر؟

الناز گفت: دانشمندان ایرانی با حمایت نظام، به عنوان اولین کشور دنیا توانستند به پیشرفت هایی که تا آن زمان دست نیافتنی بود در ایمپلنت‌های دندان پزشکی دست پیدا کنند!

خانم میانسالی وارد بحث شد و گفت: قبل از انقلاب خواهر من را برای پیوند کلیه به خارج از کشور بردند اما الان ایران به عنوان اولین کشور در پیوند کلیه پیشتازه. حتی بیمارهایی که در کشورهای خارجی هستند برای معالجه به ایران سفر می‌کنند.

دختر دانشجویی که از سخنانش مشخص بود در رشته پزشکی درس می‌خواند گفت: در کل دنیا دکتر سمیعی به عنوان بهترین جراح مغز و اعصاب در جهان شناخته شده هست. حتی در چشم پزشکی نیز ایران را به عنوان بهترین کشورها در جهان می‌شناسن.

بر خلاف همیشه جو داخل اتوبوس بسیار علمی شده بود.

زنی که از لهجه او مشخص بود که اهل شهرستان است گفت خدا پدر این دولت را بیامرزد. از زمانی که احمدی نژاد به روستای ما آمد، خط لوله آب شیرین، گاز رسانی، تلفن و برق رو به روستای ما آورد. از طرفی با ساختن بیمارستان و ورزشگاه و مدرسه خیلی از مشکلات ما حل شد.

زن میانسالی در جواب این زن شهرستانی گفت: چرا همش به شهرستان‌ها توجه میشه.پس ما که تو تهرانیم چی؟خانم شهرستانی هم در جواب گفت: اتفاقاً معنای عدالت همینه که ما هم در شهرستان بتوانیم مثل شما ها از یارانه و امکانات اولیه بهره‌مند بشیم.

دختر جوانی که گویا تازه‌عروس بود گفت: وقتی ازدواج کردم با پس انداز و وام‌های دولتی یک خانه‌ای اجاره کردیم. الان هم که دارند از طرف مسکن مهر خانه‌ای را به ما واگذار می‌کنند. وقتی هم پسرم به دنیا اومد، دولت با راه اندازی طرح «آتیه» یک ملیون تومان برای فرزندم پس‌انداز کرد و ماهیانه مبلغی رو به اون اضافه میکنه تا زمانیکه پسرم جوان شد یک سرمایه ای از خودش داشته باشه.

در اتوبوس از پیشرفت های ایران در انرژی هسته‌ای، سلول های‌بنیادی، پیشرفت در عمران و سد سازی، خود کفایی در تجهیزات نظامی و دارو سازی و... شنیدم. برای اولین بار بود که در یک سفر اتوبوس اطلاعات زیادی بدست آوردم.

عده ای از گرونی نخود و لوبیا سخن می‌گفتند و این ها را شاخص پیشرفت و پسرفت  اعلام می‌کردند و عده‌ای به پیشرفت‌های کلان جهانی ایران در زمینه‌های مختلف اشاره می کردند.

صدای آقای راننده آمد که ایستگاه پایانی است لطفا پیاده بشوید.از بس بحث داغ و جذابی در اتوبوس شکل گرفته بود، تازه یادم آمد که در ایستگاه دانشگاه فراموش کرده بودم تا پیاده شوم.ولی بجایش خیلی اطلاعات خوبی بدست آوردم.

برای خواندن ادامه مطالب گزینه (ادامه مطلب) را تائید کنید

حسن عبدالصمد

....................................................................................................................................

از تمامی خوانندگان خواهشمندم تا خاطرات و راهکارهای امر به معروف و نهی از منکر عملی خود  را برای ما بیان کنند.  

تصاویری برای بیداری مدعیان جنبش  سبز

 

خون این افراد کمتر از ندا آقا سلطان است؟!!!

آمریکا، چرا سکوت کرده ای؟

سران فتنه، چرا بیانیه نمی‌دهید؟

چرا در غرب فقط نام ندا آقا سلطان را بر روی اتوبان، هتل، فروشگاه، و کتابخانه‌هایشان نصب می‌کنند؟

مگر این افراد انسان نیستند؟

چرا هنوز که هنوز است برخی ‌ها بازیچه رسانه های غربی هستند؟

نمی‌دانم چرا هنوز که هنوز است برخی افراد از آمریکا و اسرائیل حمایت می‌کنند و گوش به فرمان رسانه‌های غربی هستند!

همه با هم، با اقتدار و ایمان دست به دعا بالا ببریم و برای پیروزی شیعیان و ظهور منجی دعا کنیم.

به امید آنکه تمام دشمنانه شیعیان و ولایت،اگر قابل هدایت نیستند هر چه زودتر به سزای اعمالشان برسند.

اگر گوشمان تیز باشد و مشاممان قوی، صدای قدم‌های آقا و نسیم ظهور را حس می‌کنیم...

باید خود را آماده کنیم...

باید کاری کرد...

 

 

 

برای ادامه عکس‌ها به ادامه مطلب مراجعه نمائید

 

 

دیدن ادامه این عکس‌ها به افراد رقیق القلب توصیه نمی‌شود 

 

                                     داشتم می رفتم عروسی...

امروز عروسی پسر برادرم است و من محیای حضور در عروسی. لباسهایی را که از قبل خریده بودم می پوشم و قصد رفتن به آن طرف خیابان می کنم... ماشینی با سرعت به سمتم می آید.صدای مهیبی میشنوم….

 نمی دانم چرا این بار سر از مترو در آوردم! با خودم می گویم خب با مترو بروم عروسی چه اشکالی دارد؟! روی صندلی های ایستگاه نشسته ام تا قطار بیاید ولی کمتر افرادی روی صندلی های ایستگاه می نشینند ! برایم سؤال بود که چرا این افراد روی صندلی های ایستگاه که خالی هستند نمی نشینند ولی وقتی درب قطار باز می شود به سرعت و با ولعی خاص روی صندلی ها می نشینند؟! مگر این صندلی ها چه خاصیتی دارند که اینقدر مردم حرص می زنند؟! راستش خودم هم جزء همین افراد بودم ! با باز شدن درب قطار به طرفین روی صندلی نشستم و طوری به ایستاده ها القا کردم که من پیروز شدم و شما بچه شهرستانیها براتون زوده سر بچه تهروینها رو کلاه بزارید! این احساس غرور دوامی نداشت! پیرمردی جلوی من ایستاد بود. خسته بود و می خواستم جایم را به او بدهم ولی با خودم گفتم من خسته ترم و در ضمن این قدیمیها روغن حیوانی خوردن ولی ما جوانها شیر خشک! پس  حتما اون طاقتش از من بیشتره! بزار وایسه! سربازی که کنارم نشسته بود بلند شد و جایش را به پیرمرد داد تا بلکه من که روبروی پیرمرد بودم خجالت بکشم ولی من سرافراز و سربلند سرم را بالا نگه داشتم و خجالت نکشیدم!

از فال فروش ها به شدت بدم می آمد ولی نمی دانم چرا از دختر بچه ای که فال می فروخت فالی خریدم، حوصله ندارم فال را باز کنم می گذارم برای بعد..

دوست داشتم بیشتر در مترو باشم چون نشستن پشت ماشین پنجاه  میلیونیم خسته ام کرده بود. در این افکارم بودم که بلندگوی قطار گفت: مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد. لطفاً قطار را ترک نمایید! مثل اینکه در ایستگاه حرم مطهر (بهشت زهرا) همه باید از قطار پیاده می شدند و اگر کسی از این قطار زندگی پیاده نشود به اجبار پیاده اش می کنند. وقتی از مترو بیرون آمدم صدای گل فروش ها را می شنیدم که از مردم می خواستند برای شادی امواتشان گلی بخرند تا امواتشان خوشحال شوند و عذابشان کمتر باشد!

کمی جلوتر رفتم. صدای لا اله الا الله را شنیدم. جنازه ای را تشیع می کردند. چهار نفر زیر جنازه را گرفته بودند. دلم برای آن مرده سوخت و من هم رفتم زیر جنازه را گرفتم. جنازه را به غسالخانه بردند و من ناخودآگاه به آنجا رفتم. مرده را که شخص جوانی بود روی سنگ غسالخانه انداختند و شروع کردند به شستنش.

بدن حس نداشت و محکم به این طرف و آن طرف پرت می شد. صدای شکستن استخوانهایش آزارم می داد. از صورتش خون می آمد. شستنش تمام شد. فردی آمد و همه افرادی را که داخل غسالخانه بودند بیرون کرد ولی به من چیزی نگفت. ترسیدم !به سرعت سمت در دویدم تا در را قفل نکند ولی صدایم را نمی شنید. مثل این که گوشهایش خیلی سنگین بود ولی کور نبود! از جنازه می ترسیدم. از شیشه غسالخانه آن مرده را دیدم. شک کردم. ولی دیگر کاری ازدستم بر نمی آمد چون آن جنازه خودم بودم. با خودم گفتم ای کاش زندگی بدون گناهی داشتم ولی حیف که دیگرحسرت خوردن فایده ای ندارد. ای کاش قبل از مرگم یکبار به غسالخانه می آمدم. یک درصد هم احتمال نمی دادم در جوانی بمیرم! چه آرزوهای بیهوده ای داشتم که اصلاً به دردم نخورد! ای کاش می دانستم که روزانه صدها جوان بدون هیچ بیماری قبلی به طور اتفاقی از دنیا می روند و خوش به حال جوانان با ایمان.... شاید شمایی که داری این داستان را می خوانی نفر بعدی باشی...!

از دنیا هیچ چیز ندارم. فقط آن فالی که روحم  از فال فروش گرفت، بگذار بازش کنم ببینم چه نوشته:

عمر بگذشت به بی حاصلی وبوالهوسی                         ای پسر جام میم ده که به پیری برسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن                             حیف باشد چوتو مرغی که اسیر قفسی

 

 والان چند روزی است که کسی بر سر قبرم نمی آید و قبرم هر شب 5 فریاد می زند.1

من خانه تنهایی هستم با خودتان مونس بیاورید. یعنی نماز شب.

من خانه تاریکی هستم با خودتان چراغ بیاورید. یعنیتلاوت قرآن.

من خانه خاکی هستم با خودتان فرش بیاورید. یعنی عمل صالح.

من خانه گزندگان هستم با خودتان پادزهر بیاورید. یعنی صدقه.

من خانه فقرم هستم با خودتان گنج بیاورید. یعنی کلمه لا اله الا الله-    محمدً رسول الله-     علیً ولی الله

حسن عبدالصمد-فقه وحقوق

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

          1-  کتاب نشان از بی نشان ها، مرحوم نخودکی

داستان/
 
نامه‌ای که آقا معلم را در روز معلم منقلب کرد
 

خبرگزاری فارس: انگار مطلب مهمی در کاغذ نوشته شده بود چرا که یک‎دفعه حال آقامعلم یک‎جوری شد؛ قطرات اشکی را که دور چشمانش حلقه بسته بود، پاک کرد و بدون اینکه حرفی بزند، از کلاس خارج شد...

به گزارش خبرنگار اجتماعی باشگاه خبری فارس «توانا»، نزدیکی‌های روز معلم که می‌شد، شوق و هراسی در دل‌ها به جریان می‌افتاد؛ شوق از این جهت که روز معلم، آقامعلم سخت نمی‌گرفت و درس نمی‌پرسید، بیشتر لحظات به شادی می‌گذشت، بچه‌ها شیرینی می‌خوردند و به معلم‌شان کادو می‌دادند اما هراس، هراس از اینکه نکند هدیه‌ای که برای روز معلم آورده‌اند، از دیگر بچه‌های کلاس کمتر باشد و خجالت بکشند.

روز معلم که می‌رسید، بچه نمی‌دانستند چرا همان معلمی که تا آن روز، به چشمان‌شان نگاه می‌کرد و از عمق جان با آنها سخن می‌گفت، نمی‌توانست زیاد به چشمان دانش‌آموزان خیره شود.

روز معلم که می‌رسید برخی بچه‌ها دوست داشتند هدایای خود را جلوی چشم دیگر دانش‌آموزان به آقامعلم بدهند و عده‌ای دیگر هم سعی می‌کردند در راهروی مدرسه یا دفتر، جایی که جز خدا و معلم کسی از هدیه‌شان خبردار نشود، به معلم ابراز علاقه کنند.

اما شاید شیرین‌ترین لحظات دانش‌‌آموزان زمانی بود که معلم می‌خواست هدایا را جلوی شاگردانش باز کند؛ راستش اکثر معلم‌ها کادوها را جلوی دانش‌آموزان باز نمی‌کردند شاید نگران شرمندگی دانش‌آموزانی بودند که هدیه‌ای تهیه نکردند یا هدیه‌شان از لحاظ مادی کم‎ارزش بود و دوست نداشتند هیچ دانش‌آموزی به خاطر هدیه روز معلم خجالت بکشد.

ولی اصرار و کنجکاوی دانش‌آموزان باعث می‌شد که آقامعلم برای شادی دل شاگردانش هم که شده کادو را در کلاس جلوی دیگران باز کند.

* «آآآقا اجازززه آخه امممروز . . .»

آقای معلم در حال باز کردن هدایا و تشکر از دانش‌آموزان بود که محمدعلی محمدی دانش‌آموز سوم ابتدایی مدرسه نفس‎زنان درِ کلاس را زد؛ آقای معلم هم با اینکه آن روز خیلی مهربان‌تر از روزهای قبل بود برای اینکه کلاس از دستش خارج نشود، به محمدعلی گفت: «نمی‌دانی نباید دیر سر کلاس برسی برو از آقای ناظم نامه بگیر!».

محمدعلی هم که زبانش لکنت داشت، جواب داد: «آآآقا اجازززه آخه امممروز . . .».

آقای معلم خیلی آرام بود اما نخواست که بچه‌ها روز معلم بی‎نظم باشند، به همین دلیل گفت: «همان که گفتم. برو نامه را بگیر بعدش بیا سر کلاس».

* قطرات اشک چشمان آقامعلم

زنگ تفریح به پایان رسید اما آقامعلم و دانش‌آموزان هنوز سر کلاس بودند؛ آخر آقامعلم داشت از خاطرات دوران دانش‌آموزی‌اش و شیطنت‌هایی که داشت برای بچه‌ها تعریف می‌کرد و آن‎قدر جالب بود که همه ماندن در کلاس را به بیرون رفتن ترجیح داده بودند.

هنوز چند دقیقه‌ای از نواخته شدن زنگ پایان تفریح نگذشته بود که آقای ناظم جلوی در کلاس آمد و کاغذی را به آقامعلم داد؛ آقامعلم در حالی که به متن کاغذ نگاه می کرد، به پشت میزش برگشت.

انگار مطلب مهمی در کاغذ نوشته شد بود چرا که یک‎دفعه حال آقامعلم یک‎جوری شد؛ قطرات اشکی را که دور چشمانش حلقه بسته بود، پاک کرد و بدون اینکه حرفی بزند، از کلاس خارج شد.

با رفتن آقای معلم از کلاس، همهمه‌ای در کلاس شروع شد.

*20 سال بعد

این روزها آقای معلم بازنشسته شده و در خانه مشغول نوشتن کتاب است؛ آن‏قدر گرم نوشتن است که تا دقایقی متوجه زنگ در نمی‌شود اما کسی که پشت در است، منتظر می‌ماند.

آقامعلم کمردرد دارد و به همین دلیل، کمی طول می‌کشد تا در را باز کند و آن‏سوی در، چشمش به مردی جوان می‌افتد که در حالی که دسته‎گلی به همراه دارد، به او سلام می‌کند.

آن جوان خودش را معرفی می‌کند؛ او همان محمدعلی است؛ در همان مدرسه کودکی خود، معلم شده است و هنوز که هنوز است معلمش را آقامعلم صدا می‌زند.

آقامعلم آن روز صندوقچه‌ای را که به گفته خودش بهترین خاطرات زندگی‌اش در آن بود، باز کرد و برگه‌ای را به محمدعلی نشان داد روی برگه نوشته بود:

«آقامعلم، من شما را خیلی دوست دارم. راستش رویم نمی‌شد جلوی بقیه بچه‌ها این نامه را به شما بدهم. ترسیدم دوستانم مرا مسخره کنند. آقامعلم شما اگر نبودید من بی‎سواد بودم. من می‌خواهم مثل شما معلم شوم، پس کاری کنید که من معلم بشوم؛ آن‎وقت روزی که معلم شدم، می‌آیم و به شما می‌گویم که هدیه من به شما، این است که مثل شما معلم شدم و راهتان را ادامه دادم. آقامعلم پدرم مریض است برایش دعا کنید. دوستتان دارم، محمدعلی محمدی».

محمدعلی به سرعت دست آقامعلم را بوسید و خودش را در آغوشش افکند؛ آقامعلم لبخندی ‌زد و گفت: «محمدعلی من به وعده‌ام عمل کردم و تو معلم شدی».

محمدعلی در پاسخ لبخند آقامعلم، با تبسمی گفت: «معلم شدم تا راهتان را ادامه دهم، این هم هدیه من برای شما».
حسن عبدالصمد

این مطلب حقیر در خبرگزاری فارس،تابناک.الف.مشرق.جهان.رجانیوز کار شده است
 
 

 

       چقدر نامردیم!!!

 

شاهین به آرزویش رسید. بالاخره بعد از سالها انتظار توانست در سن 25 سالگی آماده سفر به ژاپن شود. رفتن به ژاپن آرزوی شاهین بود. در فرودگاه امام خمینی از تمام افراد خانواده و آشنایان خداحافظی کرد و سوار بر هواپیما شد.

زمانی که شاهین برروی صندلی هواپیما نشسته بود مدام به این فکر می کرد که من موفق ترین فرد بین اقوام و دوستانم هستم. آنها اگر کمی عرضه داشتند همراه من به این سفر می آمدند.شاهین در هواپیما به این فکر می کرد که تا ساعتی دیگر هنگام رسیدن به کشور ژاپن معنای خوشبختی را حس خواهد کرد.

در همین افکار بود که هواپیما تکان شدیدی خورد. تمام مسافران طبق معمول سفرهای هوایی که داشتند، احساس کردند که هواپیما با چاله ای در ابرها برخورد کرده است و مشکلی آنها را تهدید نمی کند.

بعد از چند ثانیه، هواپیما تکان شدیدی خورد. مسافران ترسیده بودند. مهماندار هواپیما آمد و گفت: مسافران محترم  کمربندهای خود را محکم ببندید. هیچ اتفاقی نیفتاده است. مهماندار در حال صحبت بود که ناگهان صدای مهیبی از موتور هواپیما شنیده شد. اکثر مسافران جیغ کشیدند. خلبان هواپیما از پشت میکروفن گفت: یکی از موتورهای هواپیما دچار مشکل شده است از مسافرین خواهشمندیم تا خونسردی خود را حفظ کنند. تنها کاری که از شما مسافران برمی آید دعاست.

 با جملات خلبان و تکانهای شدید هواپیما مسافران متوجه شدند که هواپیما در حال سقوط است.عده ای از زنان بیهوش شده بودند. بچه ها جیغ می کشیدند. عده ای خشکشان زده بود، عده ای زیر لب با ترس دعا می کردند و عده ای خانم از خانم‌ها که در هواپیما روسری خود را درآورده بودند روسری را سرشان کردند و فقط می گفتند خدایا نجاتمون بده...

شاهین که در مخیله اش هم چنین صحنه هایی نمی گنجید دستش را بالا برده بود و با گریه می گفت: (خدایا منو ببخش، اگه منو نجات بدی قول می دم آدم خوبی بشمو به تمام حرفات گوش بدم فقط یک فرصت بده.آخه که من جز تو کسی را ندارم...)

 هواپیما نزدیک به فرودگاهی در کشور ژاپن باید فرود اضطراری می کرد. با نزدیک شدن هواپیما به فرودگاه ضربان قلب مسافران هم بیشتر می شد.اکثر مسافران چشمان خود را بسته بودند. تکان های شدید هواپیما هنگام فرود باعث شده  بود که تمام مسافران یک صدا بگویند (خدا....)

به طرز معجزه آسایی هواپیما با کمترین آسیب به زمین نشست. مسافران چشمان خود را باز کردند . باورشان نمی شد که زنده مانده اند مدام خدا را شکر می کردند و به سرعت از هواپیما خارج شدند. شاهین تا از هواپیما خارج شد تلفنی پیدا کرد و ماجرا را به خانواده اش در تهران گفت.

شاهین همان روز در هتلی که شنیده بود با زلزله 10 ریشتری هم خراب نمی شود رفت او بعد از یک هفته  قول هایی را که به خدا داده بود را فراموش کرد. و بعد از یک هفته  به دانس (مجلس گناه)  رفت.

یک هفته بعد:

ساعت 45/ 8 دقیقه شاهین بر روی تختش دراز کشیده بود و در حال صحبت کردن با تلفن بود که احساس کرد زمین در حال تکان خوردن است. تکان بسیار شدید شد. وسائل اتاق به این طرف و آن طرف پرتاب می شدند. شاهین که تا حالا با چنین صحنه ای روبرو نشده بود خیلی ترسید، اما بعد از پایان زلزله هنگامی که دید ساختمان هتل خراب نشد بسیار خوشحال شد و گفت:خوب شد آمدم ژاپن اگر ایران بودم الن زیر آوار بودم. تلویزیون را روشن کرد و شنید که در اخبار می گوید: زلزله ای 8 ریشتری ژاپن را لرزاند که بر اثر ساختماتن های ایمنی تنها 3۲ نفر جان باخته اند.

 2 ساعت بعد از سونامی بر اثر زلزله با ارتفاع 14 متر و با سرعت 800 کیلومتر در ساعت، تمام ساختمان های استاندارد آن منطقه را هم نابود کرد. در آن سونامی ۲۵هزار نفر جان باختند و فضای آلوده هسته ای آنجا را مسموم کرد.

 

یک ماه بعد، ایران:

شاهین در پای اینرنت در حال دیدن عکس های زلزله زاپن است.او به این فکر میکند که چطور شد که به طرز معجزه آسایی از آن حادثه نجات پیدا کرد در حالی که تمام اهالی آن هتل جان باختند.

شاهین بعد از مدت ها قرآن را باز میکند این آیه می آید:

رَّبُّکُمُ الَّذِی یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ فِی الْبَحْرِ لِتَبْتَغُواْ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ کَانَ بِکُمْ رَحِیماً(66)وَإِذَا مَسَّکُمُ الْضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاَّ إِیَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَکَانَ الإِنْسَانُ کَفُوراً (67) أَفَأَمِنتُمْ أَن یَخْسِفَ بِکُمْ جَانِبَ الْبَرِّ أَوْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حَاصِباً ثُمَّ لاَ تَجِدُواْ لَکُمْ وَکِیلاً (68) أَمْ أَمِنتُمْ أَن یُعِیدَکُمْ فِیهِ تَارَةً أُخْرَى فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قَاصِفا مِّنَ الرِّیحِ فَیُغْرِقَکُم بِمَا کَفَرْتُمْ ثُمَّ لاَ تَجِدُواْ لَکُمْ عَلَیْنَا بِهِ تَبِیعاً (69) سوره اسراء

پروردگارتان کسى است که کشتى را در دریا براى شما به حرکت درمى‏آورد، تا از نعمت او بهره‏مند شوید; او نسبت به شما مهربان است. (66)

و هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد همه کس را جز او فراموش خواهید کرد، اما هنگامی که شما را به خشکی نجات دهد روی می‏گردانید، و انسان کفران کننده است!

(67)

آیا  از این ایمن هستید که در خشکى (با یک زلزله شدید) شما را در زمین فرو ببرد، یا طوفانى از سنگریزه بر شما بفرستد (و در آن مدفونتان کند)، سپس حافظ (و یاورى) براى خود نیابید؟! (68)

یا اینکه ایمن هستید که بار دیگر شما را به دریا بازگرداند، و تندباد کوبنده‏اى بر شما بفرستد، و شما را بخاطر کفرتان غرق کند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر ما پیدا نکنید؟! (69)

شاهین کاغذی را چند صفحه بعد از این آیات دید که روی آن نوشته شده بود:

هر که مرا طلب کند خواهد یافت وهر که مرا یافت عاشقم می گردد و هر

 کس عاشقم شد عاشقش می شوم و هر که من عاشقش شوم عاقبت او

 را شهید می کنم وهر که را شهیدش کنم خودم خونبهای او می شوم.   

(حدیث قدسی)

(حسن عبدالصمد)