باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

این داستان واقعیست

پنجشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۰، ۰۸:۱۵ ب.ظ

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

(زیر۱۵سال ممنوع) 

 

هوای شرجی و تفتیده شهر غریب، آخرین نفس های خود را می کشید و می رفت تا جای خود را به هوای لطیف زمستانی بدهد . آبان هم رو به پایان بود و حالا من دقیقا یک سال از خدمتم می گذشت . روز پنج شنبه ای بود که مرخصی درون شهری گرفتم و از پادگان بیرون آمدم .

... از سینما که بیرون آمدم، به یاد یکی از دوستانم افتادم که خیلی اصرار داشت که حتما توی این شهر غریب، یک بار هم که شده به خانه اش بروم . راه خانه او را در پیش گرفتم . وقتی که به خانه رسیدم، در زدم; چند دقیقه بعد خانمی پشت در آمدو گفت که برادرش در خانه نیست و چند ساعت دیگر می آید . چند قدم به عقب برداشتم که خداحافظی کنم و بروم که او با لحنی شیطانی گفت: طولی نمی کشد; ممکن است بیاید . بفرمایید داخل استراحت کنید تا او بیاید .

در جدالی سخت، مغلوب شیطان شدم و به داخل خانه رفتم . مرا به سمت مهمان خانه راهنمایی کرد و طوی نکشید که باهندوانه و تنقلات پذیرایی شروع شد . حرکاتش عجیب و غریب بود . او آستین کوتاه پوشیده بود و انواع و اقسام طلاها به دستانش آویزان بود . تپش قلبم آن تپش همیشگی نبود و مانند پیستونی سرعت داشت . در کشاکش جنجال بین وجدان و شیطان، وجدانم می گفت: مگر نمی دانی که ورود در جایی که مورد اتهام قرار می گیری، ممنوع است! چگونه وارد خانه ای شدی که فط تو و یک دختر نامحرم درون خانه اید .

اما شیطان اشاره می کرد، نگاه به جمال دختر کن! ضبط صوت بالای سر توست و انواع مختلف نوارها هم در کنارش وجود دارد; روشنش کن و شادباش!

وضعیت ظاهری دختر با آن ناز و کرشمه اش، بر آتش این جنجال می افزود .

او که دو، سه متری از من فاصله داشت، انواع و اقسام سؤالات را از من می پرسید و می خواست نقشه اش را آرام آرام پیاده کند .

با این اوضاع و احوال شیطان می خواست که تمام وجودم را تسخیر کند و سکان کشتی هوا و هوس درونم را به دست بگیرد .

نگاهم ناخودآگاه به سمت دیوار طرف قبله چرخید و خانه کعبه با آن همه زیبایی هایش، تمامی زیبایی های ظاهری درون آن خانه را در نظرم هیچ کرد . این جا بود که شیطان از پیشروی باز ایستاد و وجدان رمقی تازه گرفت .

وجدان، درون دلم بانگ زد که آیا می خواهی فردا در روز تولد مولایت، دامنت آلوده باشد و عید را با دامنی آلوده جشن بگیری! آیا می خواهی فردا، مولایت شیطان باشد . مگر فردا نمی خواستی به خاطر 13 رجب، بادوستانت روزه مستحبی بگیری ... پس چی شد!

نگاهی به نایلونی که کنارم گذاشته بودم، کردم . از روی نایلون، خوراکی هایی که برای سحری فردا گرفته بودم، مشخص بود .

وجدان دوباره چنین آهنگی سرداد: تو که می خواهی فردا روزه بگیری، الان توی این محل گناه چه کار می کنی؟

این جا بود که وجدان به قله پیروزی نزدیک شده بود و هوس را از قله دور می کرد .

چون برق از جا بلند شدم و بهانه گرفتم که من باید بروم; اگر سروقت نروم، اضافه خدمت می خورم .

او با چشمانی متعجب گفت: شب پیش ما می ماندید ... نان و پنیری پیدا می شود که با هم بخوریم . دیگر تحمل نداشتم . از خانه بیرون آمدم و به حیاط که رسیدم، او پشت سر من حرکت می کرد و هنوز هم می گفت می ماندید یا لااقل شام را می خوردید و بعد می رفتید . دم در که رسیدم، در قفل بود; اما از خوش شانسی کلید روی در جا مانده بود . در را باز کردم، آخرین نیرنگ ها و نگاه های شیطانی اش را روانه من کرده بود; اما من از دامش جهدیم و از خانه بیرون آمدم و به طرف پادگان قدم برداشتم .

وجدان پرچم پیروزی اش را بر قله وجودم به اهتزاز در آورده و چنان خوشحالی به من دست داد که هنوز هم شیرینی اش را در وجودم احساس می کنم .

×××

حال می اندیشم که اگر آن عکس کعبه نبود و یا فردای آن روز، میلاد امیرالمؤمنین (ع) نبود، نمی دانم چه بلایی به سرم آمده بود; نه تنها دامنم آلوده شده بود، شاید حالا هم دانشجو نبودم و شاید اکنون دنبال پلیدی ها و هرزگی ها می بودم . این داستان واقعی، شاید برای دیگران اهمیتی نداشته باشد، اما برای این حقیر، بزرگ ترین درس ها را به دنبال داشت و همیشه احساس می کنم که یوسف گونه از بند شیطان رهیدم . از شما خواهش می کنم که به جوانان بگویید که پاک ماندن و پاک زیستن در این عصر خیلی سخت است; اما اگر توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (س) داشته باشند و برای خود مثلثی از توکل وا عتماد به نفس داشته باشند، این امر برای آن ها سهل خواهد بود .

از خدا می خواهم که تمام جوانان را از ورود به مکان های پاک و آلوده و مکان هایی که مورد اتهام قرار می گیرند، حفظ فرماید .

 یکی از نامه های رسیده به سایت پرسمان/گمنام

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۰/۰۶/۳۱
  • ۱۸۸ نمایش

نظرات (۲۰)

  • سرباز کوچولو
  • البته یک راس مثلث قید نشده!
  • سرباز کوچولو
  • این جمله را باید روی دیوارهای شهر نوشت:
    پاک ماندن و پاک زیستن در این عصر خیلی سخت است; اما اگر توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (س) داشته باشند و برای خود مثلثی از توکل وا عتماد به نفس داشته باشند، این امر برای آن ها سهل خواهد بود .
    خداوند می فرماید:( لا تتبعوا خطوات الشیطان...)
    اگر از همان اول وارد منزل نمی شدید خیلی خیلی راحت تر پیروز می شدید.
    ان شاءال.. همیشه همه در پناه خداوند باشیم...
  • فدایی ولایت
  • سلام رزمنده

    نامه را تا آخرش با هیجان خواندم

    بسیار زیبا بود و مفید و عجیب...

    در قفل بود; اما از خوش شانسی کلید روی در جا مانده بود

    ...

    اینست امتحان خدا ، اینست کمک خدا...
    چرا نمیفهمم...............

    اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا...آمین
    سلام . اگه درون قلبمان عکس خانه ی خدا را و عشق مولی را بگذاریم . همه جا به یاد خدا و نام مولی ، پاک قدم می گذاریم و پاک میمانیم / یا مولی علی
  • مهمان خدا
  • به روزم
    با
    من و باربی و هفته دفاع مقدس
  • پیرزن خنزر پنزری
  • دفعه بعدباید شیطون تو قالب یه مرد باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    سلام عزیز
    بله دفتر مؤسسه آوای نور در شهرری است در مجاورت حرم سیدالکریم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام
    شما لطفا در "ویژه پست" کلیک کن و روش شرکت در طرح را مطالعه کن
    اگر باز سؤالی داشتی آدرسی ایمیل خود را برای ما ارسال بفرست تا به سؤالات شما در این زمینه پاسخ گوییم
    سلام عزیز
    در مورد فرمایش شما در خصوص تلاوت آیه ای قرآن کریم :

    قبل از هر حرفی سپاس بیکران از توجه شما دارم
    بله حق با شماست در حال حاضر هم هر نفر فقط روزی نیم حزب می خواند و البته در این دوره حتما باید آن نیم حزب را با معنی کامل و تأمل در آیات آن تلاوت نماید.


    از طرفی این طرح برای تلاوت روزانه قرآن بر اساس فرمایش ائمه معصومین علیهم السلام مبنی بر تلاوت روزانه حداقل 10 آیه از قرآن کریم، پایه گذاری شده و اگر در نیم حزب ها توجه بفرمایید، ملاحظه خواهید کرد که در بعضی موارد تعداد آیات تلاوت شده در یک روز از همان ده آیه هم کمتر است!!

    همچنین به دلیل گسترده بودن طیف مخاطب این طرح -که از دانش آموزان دبیرستانی و دانشجویان تا پیرمردان و پیر زنان مؤمن و متعهد و اهل تلاوت می باشد- برنامه ریزی برای تلاوت های غیر استاندارد و خودساخته بسیار مشکل و حتی گاهی محکوم به خطا و اشتباهات متعدد است؛ که هدف طرح را به مخاطره می اندازد.

    اشتباه نکن پسرم

    حقیر، نگفتم خواندن روزی یک آیه اشکال دارد ... عرض کردم برنامه ریزی برای 6236 نفر که روزی یک آیه با تفسیر بخوانند دشوار است و در توان ما نیست.
    زیرا مخاطبان ما از قشرهای مختلف با سطوح تحصیلی بسیار متفاوت و سنین متفاوت می باشند و توجیه و تفهیم اهداف و شیوه عملکرد چنین طرحی برای آنها تقریبا غیر ممکن است - لا اقل از توان این حقیر خارج است -
  • اندیشه روشن
  • با سلام. برادر عزیز لطفا سایتهایی را که معرفی کردیم لینک کنید. هدف ما معرفی و ارتباط با سایتهای حامی دولت است
    آنجه ما را در آزمون های سخت از بند شیطان می رهاند، التماسهایی است که پیش از آن آزمون ها به درگاه خدا داشته ایم که :
    الهی لا ترغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا ...
    سلام
    هرکجا که خدا جلویتان را گرفت و یا کمکی غیرمنتظره بهتان کرد بدانید خدا به یاد شماست.

    با "اسلامِ بدون علی!" به روزم.
    بابا من که تازه آپ کردم
    راستی نظرتو درباره ی این متن نگفتی
    داستان زیبایی هست
    ولی توی مقال عمل خیلی خیلی سخته



    سلامی به زیبایی شبنم...

    دوست قدیمی بازم جمعه شد و دعوتی دوباره به محلی آشنا
    میای یادگاری بذاری؟
    این دفعه مقالم اسمش یه خورده عجیبه با اسم:
    مرد صابونی

    لطفا نظرات زیبات رو برام بذار

    مرا نقد میکنند پس هستم

    منتظرم
    به این می گن مبارزه با هوای نفس
    الهی همیشه وجدان ها پیروز باشد و بینی شیطان حسابی خاک مال شود.

    دلمان برای تحلیل نوشت هایتان تنگ شده است........
  • اندیشه روشن
  • با سلام. سایتها را لینک نمیکنید در حمایت از دولت ولایی؟
  • کوچه امید
  • الهی آمین


    داستان زیبایی بود خدا الهی حافظ همه جوانانمون باشه و از هر گونه آلودگی و گناه حفظ کند.
    همیشه تو لحظات حساس امتحان میشیم !!!
    خاک عالم برسر اون دختره ...
    سخته که آدم انقدر خوددار باشه
    مطمئنا آدم بزرگی بوده که امتحان بزرگی شده...
    مخصوصا ادا و اطفار یک دختر...
    امیدوارم موفق باشه
    یا علی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">