باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احساس مسئولیت» ثبت شده است

بحثی داغ در اتوبوس های تهران:

چراغی که به خونه رواست به مسجد حلاله

 

 

(این چه مملکتیه! این هم از وضعیت اتوبوسش،اگه بجای کمک به مردم فلسطین  و لبنان بیان به این اتوبوس ها برسن دیگه این همه بدبختی نداریم..)

این جملات یک زن میانسالی بود که هنگام بالا آمدن از اتوبوس پایش به پله گیر می کند و تعادلش به هم میخورد.

دخترجوانی که این صحنه را دید به پیرزن گفت مادر جون چیزیت که نشد؟ بیا بشین سر جای من. اگه عجله نمی کردید نمی خوردید زمین، چه ربطی به مردم فلسطین داره آخه؟

زن میانسال گفت: تو جوونی متوجه نیستی چی دور برت میگذره؛ خودمون هزار تا بدبختی داریم اون وقت داریم به مردم فلسطین کمک میکنیم! از قدیم گفتن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه...

خانم معلمی که سرش توی کتاب بود سرش رو بالا آورد و به زن میانسال گفت: خانم ببخشید این سوال رو می پرسم، شما مسلمون هستید؟

زن میانسال گفت: خوب معلومه که مسلمونم.

خانم معلم گفت: ببخشید دوباره میپرسم،شما شیعه هم هستید؟

زن میانسال گفت: این چه حرفیه! معلومه که شیعه هستم. فکر کردید فقط خودتون مسلمونید! اصلا همتون همینطوری هستید، خیال می کنید همه کافرن فقط خودتون بهشتی هستید.

خانم معلم گفت: قصد جسارت نداشتم، فقط سوال پرسیدم؛ آخه گفتید چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه، در حالی که دین ما اصلا این حرف رو قبول نداره

پیرزن گفت: وا..! این چه حرفیه خانم! کجای دین اومده آخه؟

خانم معلم گفت: تو نهج البلاغه اومده که وقتی یاران معاویه، به شهر انبار حمله کردند و خلخال از پای یک زن یهودی بیرون کشیدند، حضرت فرمودند که اگر در مصیبت این ظلم و واقعه، یک مسلمان جان بدهد و بمیرد، من ملامتش نمی‌کنم. حالا ببینیم امام زمان(ع) چه می‌کشد که زن یهودی که نه، بلکه گاهی ناموس شیعه به خطر می‌افته.

شما میدونید تو فلسطین و بحرین لیبی و حتی سومالی و... چه خبره؟ چقدر زن و کودک بر اثر ظلمو ستم کشته میشن؟ دختران و زنانشان را اسیر میکنند و...

دختر دانشجو وارد بحث شد و گفت تازه من تو یک روایت دیدم که هر کس بشنود صدای مسلمانی را که فریاد می‏کند یاللمسلمین که ای مسلمانان به‏ فریاد من برسید ، و کسی او را را کمک نکند، دیگر مسلمان نیست.

 چه مانعی داره که ما برای اینها حساب باز کنیم ؟ چه‏ مانعی دارد که مقدار کمی از درآمد خودمون را اختصاص به اینها بدیم ؟ چرا یهودیان دنیا حتی به یهودیان ایران کمک بکنند و ملتهای دیگر آنها را تحسین کنند، ولی ما به کمک مردم بی گناه نشتابیم ؟

یا این روایت که حضرت علی (ع) میفرماید: کسی که صبح کند درحالی که تصمیم بر کمک به مسلمانی نداشته باشد مسلمان نیست.

پیرزنی که سرش تو روزنامه بود گفت: نه نه جون منم یه روایت شنیدم که خیلی قشنگه یه روزی پیامبر(ص)با یاراشون نشسته بودند که یکباره چشمشون به چند نفر خورد که در حال تشیع جنازه هستند. پیامبر(ص) از جاشون بلند شدن و ایستادن. اصحابش گفتند یا رسول الله این جنازه فردی یهودی و جاهل  و از دشمنان شما بوده و ارزش احترام ندارند. پیامبر(ص)فرمودند:اما یک انسان بود و انسان فی النفسه دارای کرامت نفس میباشد.از طرفی مگه نشنیدیم که سعدی میگه:

بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار/  دگر عضوها را نماند قرار

 

دختر جوان گفت: تو کشورسومالی مردم دارن یکی یکی بر اثر گشنگی و تشنگی می میرن، اونوقت ما بزرگترین مشکلمون اینه که کرایه تاکسی ها زیاد شده!

image021.jpg

زنی جوان که ته اتوبوس نشسته بود و انگار از این بحث ناراحت شده بود گفت: خوب دور برداشتیدا بیاین تا من جوابتونو بدم.

اولا مردم سومالی خودشون بی عرضه بودن و حالا دارن چوبشو میخورن، باید تدبیر داشتن و فکر این روزها رو میکردن. تازشم این اخباری که شما میگید همش دروغه.

بحث داغ شده بود؛ دختر دانشجو نوت بوکی را از کیفش بیرون آورد و گفت: بیاین جلو تا مستند بهتون نشون بدم. اگه تاریخ سومالی رو نگاه کنیم متوجه میشیم که هر چی بدبختی میکشه از استعمار کشور های غربیه که منابعشونو به غارت بردن و فقر بدبختی رو نصیب مردم کردن.

تقریبا تمام افراد اتوبوس متوجه بحث شده بودن.

دختر دانشجو چند کلیپ تصویری و عکس که منابعش هم ازشبکه های خارجی بود رو تو کامپیوترش به بقیه نشون داد و گفت خوب ببینید.

تصاویر کشته شدن زنان و کودکان در بحرین، جنازه کودکان سومالی که از شدت لاغری پوستشان به بدنشون چسبیده بود.گریه و زجه پدر و مادرها از داغ کودکشان و...

در اتوبوس همه ساکت بودند و تصاویر رو میدیدن که صدای کودکی در لابلای جمعیت شنیده میشد: برید کنار منم میخوام ببینم. مادرش گفت: سینا بیا اینور برنامه کودک که نیست.

کودک سمج قبول نکرد و آمد کنار دختر دانشجو و عکسهای کودکان رو دید که از فرط گرسنگی و تشنگی در حال مردن هستند...

مادرش برای اینکه حواس سینای7 ساله  را پرت کند گفت: سینا بیا مامان، برات پفک خریدما! سینا با اینکه عاشق پفک بود  هاج واج مونده بود و از جلوی مانیتور تکون نمیخورد و زیر لب می گفت: یعنی اینا واقعا گشنشونه؟

مادرش سینا را به زور به عقب برد و کنار خودش نشاند. پفک را باز کرد و به دستش داد. سینا پفک را کنار انداخت و سرش را پایین گرفت؛ همه افراد توجهشان به کودک جمع شده بود.

سینا چشمش به مورچه ای افتاد که  کنارپنجره اتوبوس حرکت میکرد. پفکش را با دستش خورد کرد و جلوی مورچه ریخت، مورچه قسمتی از خرده آن را به دهان گرفت و با سرعت حرکت کرد، سینا در حالی که لبخندی به لبش بود به مادرش گفت: مامان جون به این مورچه غذا دادم. آخه گشنش بود...یعنی حالا خدا منو دوست داره؟

سکوتی محض فضای اتوبوس را فرا گرفت...

با این سکوت صدای رادیو اتوبوس خوب  شنیده میشد: کاردار سفارت سومالی با اشاره به خشکسالی 6ساله در کشور سومالی گفت: روزانه 100 نفر در سومالی به‌دلیل گرسنگی جان خود را از دست می‌دهند.

مردم نیکوکار کشورمان می‌توانند وجوه نقدی خود را به شماره حساب 99999 جمعیت هلال‌احمر نزد بانک ملی شعبه مرکزی و شماره حساب 0199999999003 سیبا نزد همین بانک واریز کنند.

همچنین هموطنان با ارسال یک پیامک خالی از خط ایرانسل به شماره 8115 قادر به ارسال کمک‌های نقدی خود برای مردم سومالی خواهند بود...


آیه۱۵۵ سوره بقره:

 و  قطعاً همه شما را با برخی از (امور همچون) ترس و گرسنگى و کاهش مالی و جانی و کمبود میوه ها آزمایش مى کنیم; و بشارت ده به استقامت کنندگان (صابرین)!
156 ـ آنها که هر گاه مصیبتى به ایشان مى رسد، مى گویند: «ما از آن خدائیم; و به سوى او باز مى گردیم»!

ادامه دارد..

حسن عبدالصمد

 ....................................................................................................................................

*این پست رو از اونجایی نوشتم که برخی از دوستان در پست قبلی(سومالی در پنجه مرگ)پیغام میدادند که که چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه...

* اگر دوستان شبهه ای دارن بفرمایند که باز هم در قالب داستان اگر بتونم پاسخ بدم.

داستان/ من و شیشه خرد های وسط خیابان

دیر از خواب بیدار شده بودم و با سرعت در خیابان راه میرفتم تا در محل کار تاخیر نخورم.اما مثل همیشه هر وقت میخواستم به آنطرف خیابان بروم چراغ راهنمای عابرین قرمز میشد و ماشین ها با سرعت حرکت میکردند. 40 ثانیه مانده بود تا چراغ سبز شود. نگاهم به خط عابر پیاده ای بود که شیشه های خرد شده ای رو آن ریخته شده بود.گویی دقایقی قبل ماشینی یا موتوری در همین محل تصادف کرده بود.

حسی درونم میگفت وقتی چراغ سبز شد، بایستم و این شیشه ها را جمع کنم تا مبادا ماشین یا موتوری پنچر شود. آخر یکباری وقتی سوار موتور بودم یکی از همین شیشه ها لاستیک موتورم را پنچر کرد.

اما حسی دیگر به من میگفت: بیخیال بابا. جلوی این همه جمعیت با این کت و شلوار میخوای کار رفتگرشهرداری رو انجام بدی! اصلا وظیفه من نیست . تازه عجله هم دارم باید سریع به محل کار برسم

40 ثانیه تمام شد و من با سرعت به آنطرف خیابان رفتم. 10 متری که دور شدم ناگهان صدای تصادف و جیغ دادی صدای قدم هایم را کند کرد. برگشتم و نگاه کردم.

دقیقا در همان خط عابر پیاده ای که شیشه ریخته بود یک موتوری که همراه همسر و فرزندش بود بر اثر پنچر شدن و لیز خوردن به زمین خورده بودند....

با اینکه بعداز آن اتفاق همیشه هر وقت شیشه ای بر روی زمین ببینم خم میشود و آن را به گوشه ای میاندازم اما هنوز صدای داد و فریاد آن موتوری در گوشم من را شرمنده میکند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیانات امام خامنه ای در دیدار با اعضای مجمع عالی بسیج مستضعفین:06/09/93

 پایهى این تفکّر، اعتقاد به مسئولیّت انسان است؛ مسئولیّت انسان. انسان موجودى است مسئول. نقطهى مقابل این فکر، حالت احساس بىمسئولیّتى، «ولش کن»، «برو خوش باش»، «به خودت بپرداز» است. پایهى فکرى بسیج این مسئولیّت الهى است که حالا عرض میکنم مبانى دینى مستحکمى دارد. نه فقط مسئولیّت در برابر خود و در برابر خانوادهى خود و نزدیکان خود - که این هست - بلکه مسئولیّت در قبال حوادث زندگى؛ در قبال سرنوشت جهان، سرنوشت کشور و سرنوشت جامعه، چه مسلمان، چه غیر مسلمان. این احساس مسئولیّت فقط نسبت به انسانهاى همعقیده و مسلِم و مؤمن نیست بلکه حتّى نسبت به غیر مسلمین و غیر مؤمنین هم احساس مسئولیّت میکند. نقطهى مقابلِ همان دَمغنیمتى، ولش کن و حالت تنبلى و حالت گریز از مسئولیّت و مانند اینها است. پایهى اصلى بسیج، این احساس مسئولیّت است. این تفکّر مسئولیّت انسان، جزو بیّنات اسلام است. یعنى هیچکس نمیتواند در این تردید بکند که اسلام، انسان را اینجور موجودى میداند: موجودى که مسئول است، کار از او خواسته شده است.
 
 پیغمبر اکرم پیش خداى متعال التماس میکند، تضرّع میکند که «اَللّهُمَّ اهدِ قَومى»؛(۶) قومش همانهایى بودند که او را میزدند، او را طرد میکردند، او را تهدید به قتل میکردند، اینهمه بر او زحمت وارد مىآوردند، او پیش خداى متعال التماس میکند که خدایا، اینها را نجات بده، اینها را شفا بده، اینها را هدایت کن! این پیغمبر. امیرالمؤمنین وقتىکه مىشنَود که سپاهیان معاویه رفتند آن شهر را غارت کردند با غصّه میگوید که - بَلَغَنى اَنَّ الرَّجُلَ مِنهُم کان یَدخُلُ عَلَى المَراَةِ المُسلِمَةِ وَ الاُخرَى المُعاهِدَة(۷) - مردهاى این لشکرِ غارتگر وارد خانهى مسلمان و معاهَد (معاهد یعنى غیر مسلمانى که در زیر سایهى اسلام زندگى میکند؛ مسیحى، یهودى) میشدند، به زنها اهانت میکردند، دستبند زنها را میگرفتند، زیور زنها را میگرفتند، بعد حضرت میفرماید که اگر مسلمانْ از این غصّه بمیرد، جا دارد. شما ببینید؛ یعنى احساس مسئولیّت تا این حد است. نمیگوید اگر امیر مسلمین بمیرد جا دارد؛ میگوید اگر انسان، اگر مسلمان از این غصّه بمیرد جا دارد. این همان احساس مسئولیّت است. پایهى اصلىِ حرکت بسیج این است: احساس مسئولیّت الهى.

واکاوی گلایه های اجتماعی:

یک پونز به خودم یک میخ طویله به دیگران

از کودکی این مسئله برایمان جالب بود که چرا پدری که همیشه سیگار بر روی لبش است اما وقتی متوجه می‌شود پسرش سیگار می‌کشد او را توبیخ می‌کند؟

چرا زمانیکه یک پسری با چند دختر دوست می‌شود، وقتی متوجه می‌شود که خواهرش با یک پسری در ارتباط هست، خونش بجوش می‌آید؟

 چرا وقتی خواستگار برای دخترمان می‌آید، تأکید می‌کنیم که باید مهریه دخترمان بالا باشد، اما زمانیکه برای پسرمان به خواستگاری می‌رویم، چانه زنی میکنیم که  مهریه را کم کنید!

چرا وقتی که به دنبال شغلی می‌گردیم، به چند آشنا سفارش می‌کنیم که کارمان را زودتر انجام دهد تا در فلان اداره مشغول شویم، اما زمانیکه متوجه میشویم که  یکی از اقوام رئیسمان، در آن اداره مشغول شده است، در مجموعه برای او حرف درست میکنیم که فلانی پارتی بازی کرده است!

جواب این چراها و هزاران چرای دیگر را باید در چه جستجو کرد؟ علت این تناقض گویی افراد چیست؟

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

داستانی پیرامون نقش مردم در تعیین سرنوشت خود

خود فروشی کیلویی چند؟ 

1-امروز هم مثل همیشه برای رفتن به دانشگاه مجبور بودم از تاکسی استفاده کنم، سوار تاکسی شدم.درطول مسیر راننده مدام از مشکلات زندگیش می‌گفت از اینکه اجناس گرون شده و به مردم فشار می‌آیدو.. وقتی به مقصد رسیدم 1000تومن به راننده دادم تا او 400 تومن به من برگرداند. اما او 300 تومن به من برگرداند. بهش گفتم: آقا کرایش 600 تومونه چرا 700 حساب کردی؟ راننده در جواب گفت: ای بابا همه چی گرون شده، کرایه تاکسی چرا گرون نشه؟! بهش گفتم این درست، اما بنزین که گرون نشده! تازشم اگر بخواد کرایه گرون بشه تاکسیرانی نرخ مصوبش رو زیاد می‌کنه.خودت که نمی‌تونی هر چی دلت خواست بگیری؟ راننده هم گفت: برو بابا و گازش را گرفت و رفت...  

2- به دانشگاه رسیدم..برای گرفتن نامه اشتغال به تحصیل به بخش آموزش رفتم. هنگام ورود دیدم که صفی پشت در اتاق آموزش تشکیل شده است، پرس جو کردم، فهمیدم وقت ناهار است و باید تا یک ساعت صبر کنیم تا مسئولش بیاید. یکی از دانشجوها اعتراض می‌کرد و می‌گفت: مگر ناهار و نماز چقدر طول می‌کشه! نهایتا 20 دقیقه ناهار و 10 دقیقه هم نماز! چرا یکساعت! حق الناس نیست؟مالشون حروم نیست؟! بالاخره بعد از یک ساعت و نیم درب اتقاق آموزش باز شد و خانمی گفت: شلوغ نکنید، نوبت به نوبت بیاین داخل...

3- بعد از بالا و پایین کردن راه پله های دانشگاه و امضا گرفتن از چند نفر بالاخره  نامه اشتغال به تحصیلم رو گرفتم و به سرعت خودم را سر کلاس حقوق اساسی رسوندم. استاد که مثل همیشه با کمی تاخیر آمده بود نیمی از کلاس را به خاطرات شخصی خودش و ناکارمدی مسئولین سخن گفت و نیمی دیگه رو هم از روی کتاب درسی می‌خواند.بغل دستیم آروم بهم ‌گفت:ای کاش دو واحد هم حق الناس بهمون یاد میدادن! 

 4- کلاس تموم شد و به بوفه دانشگاه رفتم، گلوم خشک شده بود خواستم یک لیوان چای بخورم. 200 تومن به فروشنده دادم..

فروشنده:حاجی ما رو گرفتی! 500 تومن میشه!

من: 500تومن؟ یک لیوان یکبار مصرف با یک نبتون و دو تا قند میشه 500 تومن؟!

 فروشنده: بنده خدا کجای کاری! 200 تومن بهت آدامس هم نمی‌دن!

من: خودم قبلاً تو بوفه یک دانشگاه کار می‌کردم قیمت ها رو هم دارم. حدوداً هر لیوان یکبار مصرف 15 تومن، نبتون چای 80 تومن، دو تا حبه قند هم 25 تومن، آب جوش و گازهم رو هم 100 تومن حساب کنیم، تازه رو هم میشه 200 تومن! 500 تومن بی انصافی نیست؟

فروشنده: همینی که هست می‌خوای بخر نمی‌خوای برو اونطرف بزار جواب مشتری هامو بدم.

۵- بعد از خارج شدن از دانشگاه در انتظار تاکسی ایستاده بودم. ساعت 3 بعد از ظهر بود و ماشین کم گیر میومد. هر ماشینی که رد می‌شد پر بود؛ بوق ماشینی از دور مراخوشحال کرد، به من که رسید سرعتش را کم کرد و ایستاد..

 -کجا می‌رید برسونمتون؟

-مترو؟

بدون معطلی سوار شدم، برای آنکه مثل قضیه رفتنم به دانشگاه، راننده پول اضافی از من نگیره، اینبار 500 تومان پول خورد زودتر به راننده دادم و گفتم: بفرمائید، منتظر بودم که اعتراض کند و بگوید 700 تومان میشه! اما راننده با لحنی آرام بهم گفت: کرایه لازم نیست صلوات بفرستید. منم با تعجب گفتم: خیلی ممنون خدا خیرتون.کمی که جلوتر رفت، به راننده گفتم: نمیدونم چرا این روزها خیلی از مردم تهران همش گلایه میکنن نق میزنن که زندگی سخت شده، گرونی شده، چرا مسئولین فکر مردم نیستند و...اما خودشون به نحوی دیگه دارن سر بقیه رو کلاه میزارن.

راننده گفت: راست میگی.درسته مسئولین هم باید وظیفشونو انجام بدن. اما همین مسئولین هم از خودمون هستند دیگه، وقتی این مسئول تو جوونیش تو یک شرکتی از کارش میزده و لقمه حروم بدست میاورده، حالا بزرگ شده و مسئول کله گنده ای شده باز هم سر مردم رو کلاه میزاره تا مثلا زرنگی کرده باشه. به نظرم مشکل اینه که خودمون رو جای طرف مقابل نمی‌زاریم. این روزها ایثار خیلی کم شده. نق زدن شده یک پٌز کلیشه ای، جالب اینه که کارهای اشتبامون رو توجیه می‌کنیم. با خودمون می‌گیم می‌گیم: همه دروغ میگن، پس من هم دروغ میگم، همه از کارشون می‌زنن منم از کارم می‌زنم، .همه گرون می‌فروشن منم گرون می‌فروشم.

 

من هم به راننده گفتم: درسته، به نظرم یک مشکل دیگه هم اینه که خیال میکنیم مال حروم یعنی دزدی،الان من بخوام گوشیه موبایلم رو به شما بفروشم عیبشو نمیگم که افتاده تو آب و وقتی گرون فروختم میگم خوب شد نفهمید! اسم خودم هم میزارم بچه زرنگ! به نظرم هیچ فرقی بین کسی که 3هزار میلیارد اختلاس می‌کنه با کسی که کرایه تاکسی رو 300 تومن بیشتر میگیره نیست. اون راننده هم اگر تو اون جایگاه قرار می‌گرفت حتماً اختلاس می‌کرد؛ منتهی دستش نمیرسه.راستی دقت کردی هر کسی بیشتر حق مردم رو میخوره بیشتر نق میزنه و طلبکاره و هر کسی بدون منت داره زحمت میکشه و نون حلال بدست میاره خودشو مدیون مردم و مملکتش میدونه؟

راننده هم  با آه حسرتی که ته صداش بود گفت:  ای آقا... همه این ها برای اینه که باور نکردیم که یک روزی قراره از این دنیا بریم، اونم با یک کفن ساده، پول و قدرت و شهرت و...هیچ کدوم به کارمون نمیاد. فقط نتایج کارهامون می‌مونه. چه ذره ای کار خوب کرده باشیم و چه ذره ای کار بد.بیخود نبوده که پیامبر خدا گفتند که "عبادت 10 جزء داره، که 9 جزء آن طلب روزی حلاله".

من هم به راننده گفتم: مثل این کار شما که صلواتی مسافر کشی می‌کنید.

راننده با لبخندی ریز گفت: نه بابا کاری نکردم که. خدا بهم سلامتی داده.پدر و مادر، زن و بچه خوب هم داده.پوشاک و غذا هم داده.امنیت و مملکت و مردم خوب هم داده یک ماشینم با روزی که خودش بهم داده زیر پام گذاشته، اون وقت من با همه چیزهایی که مفت و مجانی بدون منت بهم داده یک بنده خدا رو که تو مسیرم هستش رو میرسونم، هنری نکردم! دارم با نعمتی که خدا بهم داده با خودش معامله می‌کنم....خنده دار نیست؟

من که تازه از گرم صحبت های راننده شده بودم، گفتم:حاجی خدا خیرت بده همین جا پیاده میشم. راننده سرش رو به طرفم چرخوند و گفت: مسیر بعدیت کجاست؟ گفتم خیابون انقلاب. با لبخندی در جواب گفت: بشین مسیر منم همونجاست...

در طول مسیر هر دو سکوت کرده بودیم و فقط فکر می‌کردیم. راننده رادیو ماشین را روشن کرد... صدای آیه ای از قرآن فضای ماشین و فضای فکری من و راننده را پر کرد...

(إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما به قومٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ) رعد-آیه4

 ترجمه:خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر آن که خودشان دست به تغییر زنند

 

پایان/

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۳ آذر ۹۱ ، ۱۰:۴۶
  • ۱۳۲ نمایش