باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

داستان سبک زندگی1/خواستگاری در بالا شهر

دوشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۱۴ ب.ظ
تصمیم گرفتم در موضوع سبک زندگی برخی از معظلات اجتماعی و فرهنگی را در قالب داستان های کوتاه دنباله دار بیان کنم.در ادامه قسمت اول این سری داستان را میخوانیم:

.....................................................................................................................................................

داستان سبک زندگی1/

قسمت اول:

خواستگاری در بالا شهر

 

جلسه خواستگاری/ بالا شهرتهران:

مادر داماد:ببخشید دیر رسیدیم .میدونید که این ساعت اوج ترافیکه .

مادرعروس: خواهش میکنم. اشکالی نداره. ایرانه دیگه کاریش نمیشه کرد.

ماهان، برادر9 ساله داماد: مامان جون ولی ازشهرستان میومدیم ترافیک نبودا فقط تهران تو ماشین اعصابم خورد شد.

مادر داماد به آرامی  نیشگونی از پسرش گرفت و گفت:بچه جان مگه نگفتم وقتی بزرگترها باهم صحبت میکنن بچه ها نباید دخالت کنن.

پدر عروس: بفرمائید میوه...

همگی آرام آرم شروع کردند به خوردن میوه .سکوتی تلخ فضای خواستگاری را پر کرد. پدر داماد سکوت را شکست وو به پدر عروس گفت: شنیدیم تو بازار روغن کار میکنید چه خبر از کسب و کار؟

پدر عروس در حالی که هورت آخر چایی را بالا مکشید گفت: ای بابا اوضاع رو که خودتون خبر دارید با این همه گرونی آدم نمیتونه سود کنه. بیچاره مردم که همش باید بدبختی بکشن،  قیمت ها مدام در حال تغییره، من که جنسامو فعلا نمی‌فروشم. گذاشتم گرونتر که شد اون وقت یه پولی به جیب بزنم.

ماهان که با موبایلش  بازی می‌کرد پرید وسط حرف پدر داماد و گفت: مامانی این آقاهه راست میگه، یادته دیروز رفتیم مغازه روغن بخریم فروشنده گفت نداریم، اونوقت  شما گفتی خدا لعنتشون کنه!؟

پدر عروس با سرفه ای خشک خودش را به آن راه زد و به پدر داماد گفت،خوب از آقا داماد بگید.چه کار میکنه؟  

بابای ماهان که از حرف نسنجیده پسرش صورتش از قرمزی سرخ شده بود رو به همسرش کرد و گفت: معمولا تو جلسات خواسگاری خانوما ساکت نمیشینن.شما بفرمائید..

مادر هم بادی در قب قب انداخت و گفت: نمیخوام از پسرم تعریف کنم ولی واقعا مرد زندگیه الان که داره تو دانشگاه ارشد میخونه.قراره درسش تموم شه بره اونور آب. مطمئنم واسه همسرش سنگ تموم میزاره

ماهان:مامان اون ور آب یعنی چی؟

مادرداماد:هیچی پسرم یعنی خارج از کشور

ماهان: اون وقت داداشی قایق داره که غرق نشه؟ میشه منم باهاش برم؟

مادر داماد: آره عزیزم قایقم داره ، نمیشه بری عزیزم  آخه خطر داره

ماهان: چه خطری؟

مادرماهان که از سوال های فرزندش خسته شده بود گفت: اونجا دیگه دوستات پیشت نیستند، تنهایی، اون وقت حوصلت سر میره.

ماهان موبایلشو به بغلش میچسبونه و میگه:پس من نمیرم من دوستامو خیبیلی دوست دارم.تازه تو ماهواره هم دیدم که تو خارج  مامانا سگ هاشونو بیشتر از بچه هاشون دوست دارن.من دوست ندارم مامانم سگشو دوست داشته باشه.

پدر عروس:پسرم بزرگ شدی خودم میبرمت تا پیشرفت کنی.تازه اونجا سگ ها خونگی کمکمون میکنن.مامان هم همیشه دوستت داره.اونها که تو رو اذیت نمیکنن.

ماهان که زبون باز کرده بود گفت: بابایی یک سوال داشتم مگه نمیگفتی تو خارج همه تمیز هستند عطر میزنن..پس چطوری تو خونشون سگ دارن؟ اگه آقا سگه  دستشوییش بگیره ....

بابای ماهان  صحبت فرزندش را قطع میکند و دست او را میگیرد و میگوید: بچه های این زمونه خیلی کنجکاو شدن.نمیدونم چرا اینطوری شدن، قدیما جلوی بزگترها جیکمون در نمیومد....

این داستان ادامه دارد....