باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

داستان های دبستان )

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۸۹، ۰۱:۳۹ ب.ظ

                ( طنز )

                        داستان های دبستان

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه باهم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود و حسنک به خانه نیامده بود .

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید .

 او به شهر رفته بود و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کرد .

 او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند .

 مو های حسنک مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .

 دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .

 کبری گفت : تصمیم بزرگی گرفته است .

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگربا او چت نکند چون با پتروس چت می کرد .

 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد .

 پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون چت کرده بود .

 او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند . پتروس در حال چت کردن غرق شد .

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

 ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .

ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت .

 قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .

 کبری و مسافران قطار مردند اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت .

خانه مثل همیشه سوت و کور بود

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد .

 او حوصله ی مهمان ندارد .

 او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند .

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد .

 او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

حیف که دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد . 

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۸۹/۰۶/۱۲
  • ۱۲۲ نمایش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">