باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

هر مسلمان یک سازمان تبلیغات اسلامی

باید کاری کرد

خدایا ببخش مرا به خاطره آن مطلب هایی که بخاطر تو ننوشتم

ببخش مرا به خاطره کامنت هایی که تو در آن نبودی

ببخش مرا از اینکه با مطلبم بنده ای را از خدا دور کرده ام

ببخش مرا که میتوانستم با اطلاع بیشتر بنویسم اما کم کاری کردم

ببخش مرا که وقتی مطلبم پرنظر و یا وبلاگم پر بازدید شد گمان کردم که از سعی تلاش خودم است و تو را فراموش کردم.

ببخش مرا که در وبلاگی مطلبی به چشمم خورد که تو در آن بودی ولی در آن تأمل و درنگ نکردم

ببخش مرا به خاطر اینکه به دوستی در وبلاگی بی ادبی و یا بی اعتنایی کردم

ببخش مرا به خاطر اینکه شکر این نعمت را بجا نیاوردم

ببخش مرا برای اینکه بدون قصد قربت و بدون وضو پشت میز کار نشستم

ببخش مرا که گاهی اوقات به جای وظیفه و تکلیف به سلیقه خود نوشتم و نظر گذاشتم

خدایا من را ببخش که کلبه ام آماده پذیرایی از حضرت ولی عصر (عج)نبود چرا که برای خود مینوشتم نه برای او...

خدایا از (تو) نوشتن را به من آموختی (برای تو) نوشتن هم به من بیاموز که چه سخت و چه شیرین است (برای تو) نوشتن...

طبقه بندی موضوعی

خاطرات سفر 1

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۸۹، ۱۱:۵۲ ق.ظ

 

 

سفری بر بال فرشته ها

 

دیروز هواپیمامون در جده نشست . ازش که پیاده شدم گفتم یا رسول الله سلام فکر کنم آقا جوابم رو داد خودش گفت سلام مستحبه ولی جوابش واجبه .

وقتی پیاده شدم دیدم یا خدا اینجا پر عرب چقدر هم وحشتناکن آخه من تو ایران آدمایی که اینقدر بلند و هیکلی باشن کم دیدم . داخل فرودگاه پاسپوتها چک می شد منم دستم مثل بید میلرزید تازه از گروه ششم اولین نفرم بودم رفتم جلو اینا دیگه کین یه خوش آمدیدم نمی گن همین جور که دستم میلرزید پاسم رو نشون دادم آقای برگشت به عربی یه چیزی گفت من که متوجه نمی شدم نگو میگه چرا شماره ویزاتو ننوشتی آقا من چه میدونم چی میگی پاسپورتو از دستم گرفت من کم مونده بود بشینم گریه کنم هی می گفتم آقا چی میگی فارسی بگو که رئیس کاروان آمد منو کمک کرد خلاصه بعد از یک سکته من رو از گیت رد کردن رفتم وسوار اتوبوس شدم راه افتادیم به سمت شهر رحمه للعالمین

بعد از گذشت 5  6 ساعت رسیدیم به شهر مدینه السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا فاطمه الزهرا یا غرت عین الرسول یا حسن ابن علی و....

آقا جون ما هم اومدیم یعنی تو پرونده ما رو امضا کردی که بیایم بییم قبر جدت رو ببینیم آقا جون من که لایق اومدن نبودم تو خودت کمکم کن که ....

وقتی رسیدیم ساعت 12 شب بود مسجد رسول الله از فاصله های دور چشم رو جلب خودش می کرد رفتیم پیش حاج آقا التماس که بریم مسجد النبی حاجی گفت : بابا جون کجابریم این وقت شب همه خسته اند صبح می ریم نماز گفتیم باشه رفتیم بالا فکر میکنید چی دیدیم ؟

پنجره اتاق ما تنها اتاقی بود که مسجدالنبی رو می تونستی ببینی گفتم السلام علیک یا رسول الله آقا با این منظره مگه میشه اینجا خوابید

بچه قول دادن نخوابن که تا اذان دعا کنیم نخوابیدیم بعد از نماز صبح حاجی اومد دنبالمون رفتیم صبحونه از اونجا مستقیم مسجد النبی .

هتل تا حرم10 دقیقه پیاده راه بود رفتیم جلو در با خودم گفتم اگه خوابه خدا کنه بیدار نشم اگه بیدارم یک نفر بهم بفهمونه .

رفتم جلو حاج آقا گفت همه سرا پایین هر وقت گفتم بیارید بالا  حاج آقا گفت حالا بیارید بالا خدا یا دوروغه من که ایجا نیستم دارم خواب میبینم من آخه من میتونم نه جام ایجا نیست ....

ادامه دارد...    

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۸۹/۰۸/۱۷
  • ۱۱۶ نمایش

نظرات (۱)

به نام خالق بهترین ثانیه ها

سلام دوست عزیز همسنگر ....

اول از همه باید بگم احسنت سنگر خیلی خوبی دارید.... اجرتون با شهدای طلائیه.... شهادت نصیبتون...

یه سوال؟ دوست عزیز میشه بیشتر توضیح بدید... اخه نظر سنجی من در مورد چند منطقه خاص... اما... گمنام منطقه نیست!!!!

راستی اگه دوست داشتید و افتخار دادید بگید شما رو با چه اسمی لینک کنم...

التماس دعا...خیلی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">